تبليغاتX
بطن متن
هنر.سفر.تاریخ.ادب.درون
ایرنا: مدیر مرکز هنرهای نمایشی گفت:  طرح ساخت یک مجموعه تئاتر شهر  در مراکز استانها با جدیت پی گیری می شود ...

اصل و باقی خبر در ایرنا

+ نوشته شده در  91/02/24ساعت   توسط بطن متن 

ایرنا:  این فیلم نمونه ای از یک سینمای اخلاق گرا با درونمایه بومی است كه به هیچ وجه تقلبی و نچسب جلوه نمیکند. شخصیت ها،كاملا در بافت سنتی محله ای قدیمی جا می افتند  بی آنكه تضادهای میان آنها به دوپارگی فیلم و از دست رفتن داستان منجر شود ...

اصل و باقی مطلب در ایرنا
+ نوشته شده در  91/02/24ساعت   توسط بطن متن  | 

ولادت با سعادت بانوی دو عالم ؛ بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیها ؛ و بزرگداشت مقام زن و مادر  مبارک باد.

تصویر از:  مشکنان

+ نوشته شده در  91/02/21ساعت   توسط بطن متن  | 

بطن متن:  پیشتر درباره ی کتاب "شور و شیرین" نوشته ی ایوب بهرام مطالبی قرار داده بودیم.در این ایام، این مجموعه داستان،در بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، طی  نشانی زیر در دسترس علاقمندان میباشد : 

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ؛ شبستان اصلی ؛ راهرو هجده ؛ غرفه هشت ؛ انتشارات معتبر

بچه های گرما،بچه های شرجی - الختر -  شور و شیرین -  ترافیک -  به خاطر آنها دعا کنید - تردید - سنگلاخ های انتظار -  اسباب کشی -  بختک  - پیرزن - ویترین -  و  جیغ هایی که تمام نمی شود ؛  عناوین دوازده داستان کتاب "شور و شیرین" است که انتشارات معتبر،روانه ی بازار کتاب ساخته است.

+ نوشته شده در  91/02/16ساعت   توسط بطن متن  | 

در بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب تهران که از 13 تا 23 اردیبهشت 91  در مصلای تهران تشکیل میشود می توانید کلیه کتابهای موجود در سایت "ایران کوهرو"  irankoohro.com  (کتابهای کوه نوردی، عکاسی و تصویربرداری و...) را از غرفه های زیر تهیه نمایید:

سالن ناشران عمومی:       نشر ارسباران

سالن ناشران دانشگاهی:    نشر روان - و  نشر ویرایش .

همچنین کتابهای عکاسی و تصویربرداری در غرفه های زیر نیز قابل دسترس هستند:

نشر خانه هنرمندان - انتشارات میر دشتی - نشر بیهق کتاب  در سالن ناشران عمومی

وعده دیدار  در نمایشگاه کتاب 91 مصلای تهران ، 13 تا 23 اردیبهشت 91

+ نوشته شده در  91/02/08ساعت   توسط بطن متن  | 

بطن متن:  پیوسته،آزمودن نگاه های مختلف ؛ در حیطه ی هنر عکاسی  -والبته جمیع هنرها-  آموزنده است.این تصویر که انعکاس چراغانی ، از نگاه یک آیینه ی مرصع است  را  به تازگی ثبت کرده ام که تصمیم گرفتم پیشکش کنم به نگاه زیبابین عکسخانه ای های بطن متن؛البته با اذعان به ناقابل بودن و  ناشیانه گی اش.

تصویر از:  فتوبلاگ بطن متن

+ نوشته شده در  91/01/23ساعت   توسط بطن متن  | 

بطن متن:   امروز هم بر می گشتم و ظهر بود و ، در خود عجالتا حوصله دیدم  تا  حاصل نگاه ظهر را ؛ نگاشت کنم؛ و از آنجا که "بازار" در مسیر همیشگی  رفت و برگشت ام  است ؛ طبعا نگاشتی ست حاصل نگاهی به زندگی  که در کوچه و بازار  جاری ست.

مشتری ای از فروشنده ؛ شلوار کردی صورتی رنگ می خواست و فروشنده چون نداشت ؛ خواسته ی مشتری را با صدایی رسا تکرار میکرد  -به طریقه ای زیرپوستی و ماهرانه-  تا عابران همه بشوند و ، به فروشنده حق بدهند نداشتن اینچنین کالای عجیبی را. و باز لابد،فروشنده می پنداشته  این چه مرد عجیبی ست که  شلوار مردانه را ، با رنگی  اغلب زنانه  می پسندد؟!

دخترک دانش آموزی دست در دست مادرش ؛ از مدرسه بر می گشت و مادر اما ؛ اشک های دخترک را که  روی گونه اش ماسیده بودند ؛ نمی دید ؛ فرصت نداشت برای دیدنشان ؛ در فکر ناهار ظهر بود . دخترک لابد،چیزی خواسته بوده.

یاد کودکی های تو ؛ خود ام ؛  کودکی همه مان افتادم ؛ که آنچه که صلاح بود خریده می شد برایمان و اما ؛ آنچه به هر دلیل مصلحت نبود داشتن اش برای کودکی در آن سن و سال ؛ عاملی می شد  تا من،تا تو،تا همه مان  درب فروشگاه مزبور بنشینیم و آن دلخواسته مان را فریاد بزنیم رو به والد-والده ای  که به عمد،آن را برایمان نمی خرید و ؛ ما هم به عمد بدتر می کردیم؛بدتر می شدیم.

خلاصه که، یا  برای ثانیه هایی رها می شدیم در همان مکان،تا گرگی بیاید ما را بخورد  یا  دزدی ما را ببرد  -به فرمایش مصلحت بین (!) بزرگترهای ارجمند،و باور  مصلحت ناشناس  مای کودک و ساده دل!-یا اینکه  هی دستهای مبارکمان کشیده می شدند  توسط بزرگتر همراه،و هی پاهامان  ترمز می گرفت مسیر بازار را ؛ تا کمتر دور شویم از  فروشگاه مورد نظر ؛ تا شاید آخرین کورسوهای امید ؛ به فتح  دریچه ی خرید  منجر شود! که البته گاهی می شد و  گاهان بسیارتری نمی شد. این هم خاطره ای ست مانا که از بازارها،و در چارچوب اصول روانشناسی عهد قدیم ؛ در ذهن اغلب کودکان دیروز باقی مانده است ؛ و در ذهن من هم.

در کوچه ؛ پسرکی  هفت هشت ساله، لوله فلزی طویل و سفیدرنگی را  حمایل شانه هاش کرده بود و چون میله  از طرفین او ؛ هر یک ،   نیم متری را  رو به بیرون  اضافه آمده بود ؛ می پنداشت می تواند با عبور از کنار رهگذری،کتکی اش کند و  شیطنت آن روز اش را حتما انجام داده باشد  قبل از آنکه روز به پایان برسد و ، وقت خواب اش  بشود! ناگفته نماند  درب خانه ی یکی دو همسایه را هم،به وسیله ی لوله ی مزبور  نواخت ؛ تا حال آن روز اش  حسابی  خوب بشود ! آن لوله که  بد نیست بخوانم اش " تیغ  در دست زنگی مست" ؛ از بقایا  یا  هنوز استفاده نشده های  لوله کشی بناها به نظر می آمد که معلوم نبود از کجا،قسمت این بچه ی سر به راه شده بود! خوب شد البته رهگذر چندانی در مسیر اش نبود و من هم؛در فاصله ای کم دسترس با او ، بودم.

راستی اسم این کوچه را،گذاشته ام کوچه ی موسی . یاد ام هست آن موسی که یک بار درباره اش نوشتم که مردی ست شبیه به نادر سلیمانی   -که چند باری در آن کوچه دیده ام اش-  را اولین بار ، داشتم وارد این کوچه می شدم که  در اواسط اش،او دست به عصا،داشت می رفت ؛ با آن قامت و ، صدای بسیار شبیه اش به سلیمانی ؛ و آن داستان صادق  شباهت عجیب  بعضی آدمها  به هم.   یاحق

مرتبط:  موسی/یادداشت شخصی

+ نوشته شده در  91/01/21ساعت   توسط بطن متن  | 

ایسنا:   افشين هاشمي در تعطيلات نوروز نمايش «شاهزاده بهار و آواز سرزمين دور» را در سه سالن مختلف سئول ـ كره‌ي جنوبي اجرا كرد.

اين هنرمند تئاتر درباره اين اثر نمايشي به خبرنگار بخش تئاتر خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، گفت: نمايشنامه ما براساس يك فرضيه‌ي تائيد نشده نوشته شده است و موضوع آن درباره پژوهش دو پژوهشگر ايراني و كره‌اي به نام‌هاي دكتر اكبرزاده‌ و پرفسور لي است كه هر دو بر اين فرضيه كار مي‌كنند كه آنچه در كتاب «كوش‌نامه» درباره سفر يك ايراني به چين منتشر شده، درست نيست و آن فرد ايراني به كره جنوبي سفر كرده و نه چين ... 

اصل و باقی خبر را در   ایسنا   بخوانید

+ نوشته شده در  91/01/16ساعت   توسط بطن متن  | 

پروپیک نت:   بالاترین ارزش عکاسی،ثبت حقیقت در تصویر است. به نقل از روابط عمومی حوزه هنری استان زنجان ، آرش حمیدی در حاشیه مراسم اختتامیه مسابقه عکاسی که در تالار فرهنگ و هنر حوزه هنری زنجان برگزار شد با اشاره به اهمیت عکاسی در دنیای امروز اظهار داشت: 

عکاسی در دنیای امروز بعنوان آخرین هنر از هنرهای ثبت شده در دنیا معرفی میشود و شاخه های آن روز به روز  پراکنده تر و قوی تر میشود و ، هر شاخه نیز  به نوبه ی خود  معناگراتر  میشود بنابراین عکاسی از جنبه هنری صرف خارج شده و تبدیل به  علم هنرمندانه  میشود ...

باقی این گفتگوی جالب توجه را در  پروپیک نت   بخوانید

+ نوشته شده در  91/01/15ساعت   توسط بطن متن  | 

پورتال سیمرغ:  derek  Gores  طراح-گرافیست اهل فلوریدا از روزنامه های کهنه، برچسب ها و دیگر مواد و دورریختنی ها استفاده می کند تا آثار هنری اش را خلق کند. او این روزنامه ها را پاره کرده و به صورت تصادفی کنار هم می چیند تا تصاویر شگفت انگیزش را بیافریند ...

ادامه مطلب و تصاویر را ببینید در   سیمرغ

+ نوشته شده در  91/01/09ساعت   توسط بطن متن  | 

بطن متن:  وقتی دیدم ات  بعد ِ چند ماه به عبارت اخیر  و ، بعد ِ چند سال به عبارت قدیم تر ؛ همین امروز ظهر ؛ سر و روی ات را غرق  بو-سه کردم و  تو اما تکانی هم  نمی خوردی.

گفتم ات چقدر لاغر شده ای ؛ چرا این چنین نحیف آخر ؟!

حواس ات بود  که هِی مدام می گفتم ات ، چرا حرف نمی زنی ؟!  حواس ات بود که اینقدر  این را گفتم و اینقدر پی یافتن علت ، تکرار اش کردم  تا علت پیدا شد ؟!  تا فهمیدم چرا کم حرف شده ای ؛ اصلا نه،چرا  بی حرف  شده ای! و بعد ، هی دویدم به فریاد ، مابین حاضران خانه که ؛ از وقتی که اوی من و تو ، کسالت حاصل داشته ؛ تو هیچ حرف نزده ای !

تو هم دیدی ؛ تو هم آنجا بودی آخر ، که با آن حال مضطر ام   برای آن گونه گی تو ؛ درب خانه را گشودم و دیدم دریا ؛ تا لب خیابانمان آمده و زورقی کوچک ، در آن ساحل جدید و نزدیک ، لنگر انداخته  و ؛ ستارگان خود را بر پهنه ی آن ساحل ، یله داشته اند ؛ انگار که دشت یا کویر بوده باشد و کیفیت مشاهده ی ستارگان در آنجاها. تو هم دیدی چقدر  آب آن دریا و ، آسمانی که آن ستاره ها به آن سنجاق بودند ؛ آبی شان  غلیظ شده بود و البته کمی وهم آور ؟! من  که اینقدر از رنگ آبی خوش ام می آید  آخر چرا،از آن آبی اینگونه می هراسید ام؟!

دیدی بعد ِ دیدار آن  ساحل و آسمان که در خیابان به هم پیوندی غریب خورده بودند ؛ آمدم نشستم توی حیاط و هی گریه کردم ؛ که چه ؟!  که تو مدت هاست  با ما-من حرف نزده ای از آن رو که فلان. بعد ، محمدامیر  از در در آمد با یکی دیگر که یاد ام نمی آید که بود و حتی اصلا زن بود یا مرد ؛ با مشمایی پر از قرص و دواهای رنگ و وارنگ که برای  او ی  من،تو،خود اش،و باقی  آورده بود و  با خونسردی ای که فقط از یک  مار  بر می آید به من و مویه هام که می کردم برای آن حال ات ، گفت:  بابا،چیز مهمی نیست که ؛ بلند شو و اینطور ناله نکن! بعد رفت توی ساختمان پیش او ی ما. خود محمدامیر البته نفهمید  که چقدر از او ، از خونسردی همیشگی ش  که بعضی جاها کارا بود و  بعضی جاهای دیگر، گَند می زد به ذوق آدم ؛ بدمان آمد ؛ من و چشم های خیس ام! خود ات که می شناسی اش این محمدامیر فامیل تان را و ، خصایل خاصه ی خود اش را ؛ که تازه خیلی هم می نازد به آنها ! البته در سایر موارد حقیقتا آدم خوبی ست ؛ و تازه طفلک گناه هم نکرده که آمده به خواب من  با آن حرفها که از دهن روح اش زده بیرون در آنجا ؛ اما به هر روی حرفهاش، آن حال ام را بدتر کرد!

گریه ام شدت  گرفت و راهی برای مهار اش نمی شناختم ؛ پس همانجا که نشسته بودم زانو در بغل ؛ بلند شدم و دوباره رفتم و درب خانه را گشودم ؛ آنجا منظره ی رویایی ولی مخوف  ساحلی که توی دل آسمان صعود کرده بود و ؛ آسمان  ستاره مندی  که تا کرانه ی ساحل،سقوط کرده بود ، دوباره روبروی ام قرار می گرفت ؛ که صد البته به من آرامش نمی داد ؛ ولی گزینه ی ناگزیر ام بود . شنیدی و دیدی که گریه ام را تمام ریختم توی آن منظره ؛ ریختم توی دل مکدر آن آسمان و ، سینه ی شرحه ی  آن ساحل   ...

چقدر گریه کردم ؛ چقدر . چشم هام   بالش ام را تمام،خیس کردند . اینقدر هق هق کرده بودم که نفس ام داشت بند می آمد . حالا ساعاتی ست از آن خواب عجیب ظهرگاهی  بیدار شده ام  پدربزرگ! دیر شده بود ؛ همه ی اهل خانه ، این پنج شنبه ی آخر سال را  آمده بودند پیش تو ؛ و مرا که خواب بودم  گذاشته بودند پیش او ی ما . پیش مادربزرگ  که این روزها را  کسل از قرصهای مسکنی که  دردهای پس از جراحی اش را می کاهند ؛ بیشتر در خواب می گذراند ؛ خوابی که نمی دانم در چقدر و کجاهاش ، تو حضور داری .او ای که کسالت اخیر اش،که نیاز به مراقبت را برای اش  بیشتر میکند ؛ باعث شده شاید ، که کمتر فرصت کنیم به ابدیت خانه ی  تو بیاییم!

عکس تزئینی است/برگرفته از:  شب های الموت

همینجا از خانه ؛ نشسته کنار  تخت  او ی تو  که در خواب است ؛ برای ات  حمد و سوره  فرستادم. راستی، هیچ کس می دانست من،زودتر از  باقی اهل خانه ؛ با تو بودم ، در خواب  ؟!  هیچ کس می داند بیشتر از همه ی فامیل،به خواب من می آئی ؛ از همان روزهای اول رفتن ات  که همین اسفند،ده سال شد ؛ آن روزهایی که مشغله ی درس و دانشگاه ، کمتر می گذاشت  بیایم ببینم ات ؛ و هر بار شرمنده تو و این خواسته ات می شدم که :  بیا چند روزی را  بمان پیش من و مادربزرگ ات ! از آنکه   موهای ابریشمین سپید ات  را خود ام شانه قیچی می کردم و   ناخن های ات را خود ام کوتاه ، و تو از این کار خوش ات می آمد .

یاد ات  مانده که  آنقدر ساعت و عینک ات را که از جلوی چشم ات پنهان می شدند  شیطان ها ،  پیدا میکردم و می دادم ات که دیگر ؛ هر وقت مرا می دیدی می گفتی :  فلانی،ساعت؛عینک!  و در دم ، ساعت و عینک ات   در دست و بر چشم هات  قرار می گرفت .  

یک عادت جالبی هم داشتی که هیچ کس نفهمید اش و  به جرات میتوانم بگویم فقط من آنرا می دانم ! چون دقت کرده بودم پیرامون اش .  خود ات میدانی با کدام ام ؟! ...  عادت چای نوشیدن ات را  می گویم . چای ات را همیشه با مقادیر متوسطی شکر می نوشیدی و ؛ بیشتر دوست می داشتی  چای ات را خود ات شیرین کنی ؛ تا از صدای آهنگین  برخورد قاشق چای خوری  با دیواره های استکان ات لذت ببری . این را وقتی چند بار  چای شیرین شده ی آماده  دست ات دادم ، فهمیدم و بعدتر، لحاظ کردم ؛ تا تو از این سرگرمی کوچک ابداعی ت  لذت ببری ؛  آنجا  یقین حاصل داشتم و آموختم  که  با اصوات  هم می توان خلسه ی دل خواسته داشت .

باری ، اسفند است و  چند روزی از حوالی رفتن ات  در ده سالی که گذشت ؛ رفته است  که آمدی ، پدربزرگ ام ! باری ، روز ام رفت و  آن  حال ام  رو به تو ، هنوز باقی ست ؛  که باقی باد  بقای تمامی آنان  که اینجا را می خوانند.

بعد از تحریر:  اولین بار است موقع ارسال یک پست،چشم هام خیس می شوند.و البته اولین بار است که یک خواب ام را ، پست می کنم!

+ نوشته شده در  90/12/25ساعت   توسط بطن متن  | 

پورتال سیمرغ:  اگرچه در این نوع عکاسی فقط از دو رنگ سیاه و سفید استفاده می‌شود، اما این عکس‌های سیاه و سفید ، افسون کننده‌های استثنایی‌اند که  دقیقا بر احساسی که پشت عکس قرار دارد فوکوس می‌کنند.

باقی این تصاویر دیدنی در:  پورتال سیمرغ

+ نوشته شده در  90/12/23ساعت   توسط بطن متن  | 

مثل باران،مثل بودن:  به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) از خوزستان قرار است چاپ سوم این مجموعه داستان به زودی وارد بازار کتاب شود.

 "مثل باران، مثل بودن" در سال 87 از سوی انتشارات سخن گستر چاپ شد و در سال 88 با مقدمه‌ای از صفدر تقی‌زاده به چاپ دوم رسید.

 برخی از داستان‌های این مجموعه تاکنون برگزیده جشنواره‌های مختلف ادبی کشور از جمله جایزه ادبی صادق هدایت در سال 81 و چاپ داستان "سمبو" از آن مجموعه در کتاب "یاد هدایت 82" به کوشش جهانگیر هدایت شده است ... 

باقی خبر را از وب  نویسنده ی اثر  (نعمت نعمتی) بخوانید.

+ نوشته شده در  90/12/23ساعت   توسط بطن متن  | 

 
ketabeaks.ir